فریدون

فریدون در مهر ماه بر تخت پادشاهی نشست و آن روز را گرامی داشت. جشن مهرگان یادگار همان جشن فریدون است.

به روز خجسته سر مهرماه
زمانه بی‌اندوه گشت از بدی
بفرمود تا آتش افروختند
پرستیدن مهرگان دین اوست


به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
گرفتند هرکس ره بخردی
همه عنبر و زغفران سوختند
تن‎آسانی و خوردن آئین اوست

فرانک هنگامی که خبر شاه شدن فرزندش را میشنود خدا را سپاس میگوید و به نیازمندان چیز میبخشد سپس هدیه‌هائی گران از ابزار جنگی و جامه‎ها و گوهرها برای پسر میفرستد:

فرانک نه آگاه بُد زین نهان
ز ضحاک شد تخت شاهی تهی
پس آگاهی آمد ز فرخ‎پسر
همی آفرین خواند بر کردگار
فرستاد نزدیک فرزند چیز


که فرزند او شاه شد بر جهان
سرآمد بر او روزگار بهی
به مادر، که فرزند شد تاجور
بر آن شادمان گردش روزگار
زبانی پر از آفرین داشت نیز

فریدون گرد جهان گردید و همه جا را آباد کرد

بیاراست گیتی بسان بهشت


به جای گیا سرو و گلبن بکشت

فریدون در پنجاه سالگی صاحب سه فرزند پسر میشود. دو پسر از شهرناز و یک پسر از ارنواز. بر آنها نامی نمی‌نهد! چون بزرگ میشوند از وزیر خود جَندَل میخواهد تا در جهان بگردد و سه خواهر از یک پدر و مادر بیابد که درخور پیوند با سه پسر او باشند. جندل گرد جهان میگردد و سه دختر شاه یمن را درخور این پیوند می‎یابد. پیشنهاد و پیغام فریدون را به شاه یمن میرساند. او به اندیشه فرو میرود و با خود میگوید اگر پاسخ نه بدهم ممکن است فریدون بر من خشم بگیرد. در پاسخ به جندل میگوید: نخست باید آن سه پسر را ببینم پس اگر اهل داد بودند دخترانم را به پیوند آنها خواهم داد. فریدون سه پسرش را فرا میخواند و از آنها میخواهد روانه یمن شوند و پیشبینی میکند که شاه یمن با آنها چه خواهد کرد:

به روز نخستین یکی بزمگاه
سه خورشیدرخ را چو باغ بهار
نشاند بر آن تخت شاهنشهی
به بالا و دیدار، هر سه یکی


بسازد شما را دهد پیشگاه
بیارد پر از بوی و رنگ و نگار
سه خورشیدرخ را چو سرو سهی
کِهْ از مِهْ ندانند باز اندکی

آنگاه از شما میپرسند که از این سه دختر کدام بزرگتر و کدام کوچکتر و کدام میانین است؟

شما پاسخ دهید کهترین پیشگام است و میانین در میان و مهترین پسِ همه نشسته است.

پسران فریدون به یمن میروند و شاه یمن دختران خود را به آنها میدهد اما ناخشنود است. او شب اول پیوند، افسونی به کار میبندد و سرمایی سخت را به سوی سه پسر روانه میکند تا جان بدهند ولی این افسون بر آنها کارگر نمی‎افتد. شاه یمن چاره‌ای جز پذیرش این پیوند نمی‎یابد و دخترانش را همراه با گنج و خواسته روانة ایران میکند:

به پیش همه موبدان سرو[1] گفت
بدانید کاین سه جهانبین من
بدان تا چو دیده بدارندشان
خروشید و بار عروسان[2]   ببست
ز گوهر یمن گشت افروخته
به سوی فریدون نهادند روی


که زیبا بود ماه را شاه جفت
سپردم بدیشان به آئین من
چو جان پیش دل برگمارندشان
اَبَر پشت شرزه هیونان مست
عماری یک اندر دگر دوخته
جوانان بینادل راهجوی

فریدون برای آزمودن پسرانش، خود را به شکل اژدهایی بر آنان پدیدار میسازد تا ببیند هریک چه میکنند؟ فرزند بزرگتر از پیش اژدها میگریزد و فرزند دوم شمشیر برمیکشد و اژدها را به نبرد میخواند. فرزند سوم راه گفتگو را پیش میگیرد و به اژدها میگوید ما فرزندان فریدونیم و ترا توان نبرد با ما نیست بهتر است باز گردی و اگر چنین نمیکنی ما آمادة نبردیم. فریدون با این آزمایش نام پسر بزرگتر را سلم و میانی را تور و آخرین را ایرج نهاد. همسر سلم را نیز آرزو، همسر تور را آزاده خوی و همسر ایرج را سهی نام مینهد. 

کنون نامتان ساختستیم نغز
تویی مهمترین، سَلم نام تو باد
که جُستی سلامت ز کام نهنگ
میانه کز آغاز تیزی نمود
ورا تور خوانیم شیر دلیر
دگر کهترین، مرد با سنگ و چنگ
ز خاک و ز آتش میانه گزید
کنون ایرج اندر خورد نام اوی
به نام پریچهگان عرب
زن سلم را کرد نام آرزوی
زن ایرجِ نیکپی را سهی


چنانچون بباید سزاوار مغز
به گیتی پراکنده کام تو باد
به گاه گریزش نکردی درنگ
از آتش مر او را دلیری فزود
کجا ژنده پیلش نیارد به زیر
که هم با شتابست و هم بادرنگ
چنان کز ره هوشیاری سزید
درِ مهتری باد فرجام اوی
کنون برگشایم به شادی دو لب
زن تور را ماهِ آزاده‎خوی
کجا بُد به خوبی سهیلش رهی


 بخش کردن آفریدون جهان را بر پسران

فریدون جهان را سه بخش کرد روم و خاور[3] را به سلم، تور را به توران و ایران را به ایرج سپرد چون اواخر عمر فریدون فرا رسید سلم و تور رشک و حسد خود را از اینکه بهترین بخش به ایرج رسیده است، بروز دادند. سلم به تور نامه‌ای نوشت و گفت ایران سهم من یا توست نه ایرج:

بجنبید مر سلم را دل ز جای
به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین
فرستاد نزد برادر پیام
سه فرزند بودیم زیبای تخت
چون ایران و دشت یلان و یمن
سپارد ترا دشت ترکان و چین
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
سزد گر بمانیم هر دو دُژم


دگرگونه‌تر شد به آیین و رای
فرسته فرستاد زی شاه چین
که جاوید زی خرم و شادکام
یکی کهتر از ما بِهْ آمد به بخت
به ایرج دهد، روم و خاور به من
کِهْ از ما سپهدار ایران زمین
به مغز پدرت اندرون رای نیست
کز اینسان پدر کرد بر ما ستم

چون پیک سلم به نزد تور میرسد و پیغام میگذارد، توران برانگیخته میشود:

به چربی شنیده همی یاد کرد
چون این راز بشنید تور دلیر


سر تور بی‌مغز پر باد کرد
برآشفت بر گاه چون نرّه‎شیر

سلم و تور با یکدیگر دیدار میکنند و پیکی را نزد فریدون میفرستند که بر ما ستم کردی. یا ایرج را برکنار کن یا  ما هر دو بر ایران خواهیم تاخت و دمار از ایرج برخواهیم آورد. نامه آنها به فریدون چنین است:

جهان مر تو را داد یزدان پاک
همی بآرزو خواستی رسم و راه
نجستی بجز کژی و کاستی
سه فرزند بودت خردمند و گرد
ندیدی هنر با یکی بیشتر
نه ما زو به مام و پدر کمتریم
ایا دادگر شهریار زمین
اگر تاج از آن تارک بی‌بها
وگرنه سواران ترکان و چین
فراز آورم لشکری گرزدار


ز تابنده‎خورشید تا تیره‎خاک
نکردی به فرمان یزدان نگاه
نکردی به بخش اندرون راستی
بزرگ آمده نیز پیدا ز خُرد
کجا دیگری زو فروبرد سر
که بر تخت شاهی نه اندر خوریم
بر این داد هرگز مباد آفرین
شود دور، یابد جهان زو رها
هم از روم، گردان جوینده‎کین
از ایران و ایرج برآرم دمار

فریدون پس از شنیدن سخنان پیک، پاسخ سرزنش‌آمیزی به او میدهد و سلم و تور را اسیران آز میخواند:

شما را کنون گر دل از راه من
بپرسید تا کردگار بلند
به تخت خرد برنشست آزتان
بترسم که در چنگ این اژدها
کسی کو برادر فروشد به خاک
جهان چون شما دید و بیند بسی


به کژی و تاری کشید اهرمن
چنین از شما کرد خواهد پسند؟
چرا شد چنین دیو همبازتان؟
روان یابد از کالبدتان رها
سزد گر نخوانندش از آبِ پاک
نخواهد شدن رام با هر کسی

فریدون ایرج را آگاه میکند و از او میخواهد سپاهی فراهم کند و آمادة رزم باشد:

تو گر سر به کارست، بپسیچ کار
تو گر چاشت را دست یازی به جام


در گنج بگشای و بربند بار
وگرنه خورند ای پسر بر تو شام[4]

ایرج با شگفتی، سخن از گفتگو و مدارا میزند و میگوید به سوی آنها میروم و خواهم گفت که جهان جای جنگ نیست و دلشان را نرم خواهم کرد.

دل کینه‎ورشان به دین آورم


سزاوارتر زآنکه کین آورم

فریدون او را سرزنش میکند:

بدو گفت شاه ای خردمندپور


برادر همی رزم جوید تو سور!

با این حال اگر آهنگ آشتی داری برو. من هم نامه‌ای به برادرانت مینویسم. فریدون در نامه مینویسد که ایرج پادشاهی را رها کرد و به دیدارتان میآید. هنگامی که ایرج به سلم و تور میرسد تمام سپاه سلم و تور محو تماشای ایرج میشوند و همه جا سخن درمیپیچد که ایرج شایستة شاهی است. این دلدادگیِ سپاه سلم و تور، آنها را به حسد و خشم وامیدارد و تصمیم به کشتن ایرج میگیرند. سحرگاه نزد او میروند و پس از گفتگویی کوتاه، تور نخست کرسی را بر سر ایرج میکوبد و سپس به خنجر پهلوگاهش را میدرد:

بدو گفت تور ار تو از ما کهی
چون از تور بشنید ایرج سخن
بدو گفت کای مهتر کامجوی
من ایران نخواهم نه خاور نه چین
مرا تخت ایران اگر بود زیر
سپردم شما را کلاه و نگین
مرا با شما نیست جنگ و نبرد
جز از کهتری نیست آیین من
چو بشنید تور از برادر چنین
ز ناگه برآمد ز جای نشست
بزد بر سر خسرو تاجدار
یکی خنجر از موزه بیرون کشید
بدان تیز زهرآبگون خنجرش


چرا برنهادی کلاه مهی؟
یکی پاکتر پاسخ افکند بُن
اگر کام دل یابی آرام جوی
نه شاهی نه گسترده روی زمین
کنون گشتم از تاج و از تخت سیر
ترا زین پس از من مباد ایچ کین
دلت خود نباید به من رنجه کرد
مباد آز و گردنکشی دین من
به ابرو ز خشم اندر آورد چین
گرفت آن گران کرسی زر به دست
از او خواست ایرج به جان زینهار
سراپای او چادر خون کشید
همی کرد چاک آن کیانی برش

سپس سر از تن او جدا میکند و آن را با مُشک و عبیر نزد فریدون میفرستد و پیغام میدهد: اینک این ایرج، اگر میتوانی به او تاج و تخت بده!

فریدون در سوگ ایرج مینشیند و از خداوند میخواهد فرزندی از ایرج بدنیا آید و به خونخواهی او برخیزد. یکی از کنیزان ایرج به نام ماه‎آفرید از او باردار است و دختری میزاید. پس از آنکه دختر به جای زنان میرسد او را به مردی به نام پشنگ شوهر میدهند.

 زادن منوچهراز مادر:

منوچهر نوة ایرج به دنیا میآید:

یکی پور زاد آن هنرمندماه
چون از مادر مهربان شد جُدا
جهانبخش را لب پر از خنده شد


چگونه؟ سزاوار تخت و کلاه
سبک تاختندش برِ پادشا
تو گفتی مگر ایرجش زنده شد

چون منوچهر به بزرگی میرسد، فریدون تاج شاهی را به او میدهد:

بر اینگونه آراسته گنجها
سراسر سزای منوچهر دید
همه پهلوانان لشکرْش را
بفرمود تا پیش او آمدند
به شاهی بر او آفرین خواندند
سپهدار چون قارن کاوَگان


کشیده به گِرد اندرون رنجها
دل خویش را زو پر از مهر دید
همان نامداران کشورْش را
همه با دل کینه‌جوی آمدند
زَبرجد به تاجش برافشاندند
سپه‌کش چو شیروی و چون آوَگان

خبر به سلم و تور میرسد و ترس در جانشان می‎اُفتد: 

به سلم و به تور آمد این آگهی
دل هر دو بیداد شد پر نهیب


که شد روشن آن تاجِ شاهنشهی
که اختر همی‎رفت سوی نشیب

چارة کار در آن میبیند که نزد فریدون نامه بفرستد و از کار پیشین خود پوزش بخواهند! و از فریدون میخواهند منوچهر را به نزد آنان بفرستد تا او را کرنش کنند و به دستورش گردن نهند! چرا که از کارهای پیشین خود پشیمانند:

همی چشم داریم از آن تاجور
اگرچه بزرگ است ما را گناه
اگر پادشا را سر از کین ما
منوچهر را با سپاهی گران
بدان تا چو بنده به پیشش به پای
مگر آن درختی که از کینه رُست


که بخشایش آرد به ما بر مگر
به بی‌دانشی برنهد پیشگاه
شود پاک، روشن شود دین ما
فرستد به نزدیک خواهشگران
بباشیم جاوید این است رای
به آب دو دیده توانیم شست

فریدون پاسخِ پیک را چنین میدهد:

بگو آن دو بی‌شرم ناباک را
که گفتار خیره نیرزد به چیز
کنون چون از ایرج بپرداختید
نبینید رویش مگر با سپاه
درختی که از خون ایرج برست
از آن تاکنون کین او کس نخواست
نه خوب آمدی با دو فرزند خویش


دو بیداد و بدمهر و ناپاک را
از این در سخن خود نرانیم نیز
به کین منوچهر برساختید
ز پولاد بر سر نهاده کلاه
به خون بار و برگش بخواهیم شست
که پشت زمانه ندیدیم راست[5]
که من جنگ را کردمی دست پیش

و در ادامه میگوید گمان مبرید که با فرستادن پیشکش و دینار، ما از خون ایرج درخواهیم گذشت:

سر تاجداران فروشم به زر
که گوید که جان گرامی پسر
بدین خواسته نیست ما را نیاز


که مه تخت بادا مه تاج و مه فر
بهایی کند پیرگشته پدر[6]
سخن چند گوئیم چندین به راز

فرستادة سلم و تور، به نزد آنان باز میگردد، تور و سلم از فریدون و منوچهر و میزان سپاه آنها میپرسند و پیک میگوید:

فرستاده گفت: آنکه روشن‎بهار
بهاریست خرم، در اندر بهشت
سپهر برین کاخ و میدان اوست
به بالای ایوان او راغ نیست
به یک دست پیل و به یک دست شیر
ابر پشت پیلانْش بر تخت زر
تبیره‎زنان پیش پیلان بپای
تو گفتی که میدان بجوشد همی
خُرامان شدم پیش آن ارجمند
نشسته بر او شهریاری چو ماه
جهان را دل از او به ترس و اُمید
منوچهر چون زادْسرو بلند
گر آیند زی ما به جنگ آن گروه
همه دل پر از چین و پرچین بَروی[7]

ندیدست، بیند درِ شهریار
همه خاک عنبر، همه زرّ خشت
بهشت گزین روی خندان اوست
به پهنای میدان او باغ نیست
جهان را به بخت اندر آورده زیر
ز گوهر همه طوق شیرانِ نر
ز هر سو خروشیدن کرّنای
زمین بآسمان برخروشد همی
یکی تخت پیروزه دیدم بلند
ز یاقوت رخشان به سر بر کلاه
تو گفتی مگر زنده شد جَمّشید
به کردار طهمورثِ دیوبند
شود کوه هامون و هامون چو کوه
جز از جنگشان نیست هیچ آرزوی

دل سلم و تور، هراسان میشود و با خود میگویند هیچ چاره‌ای جز آماده شدن برای جنگ با منوچهر نداریم.

 آمدن سلم و تور به جنگ آفریدون

سلم و تور از شرق و غرب به ایران میتازند:

ز لشکر سواران برون تاختند
سپاهی که آن را کرانه نبود


ز چین و ز خاور سپه ساختند
بَد آن بُد که اختر جوانه نبود

منوچهر آمادة نبرد میشود. قارَن از پَهْلَوْ به دشت نبرد سپاه میکشد. چشم تور به قباد می‎اُفتد و به او میگوید به نزد منوچهر برو و او را «بی‌پدر» بخوان:

بدو گفت نزد منوچهر شو
اگر دختر آمد از ایرج نژاد


بگویش که ای بی‌پدر شاه نو
ترا تیغ و کوپال و جوشن که داد؟

منوچهر در پاسخ به قباد میگوید:

منوچهر خندید و گفت آنگهی
سپاس از جهاندار هر دو جهان
که داند که ایرج نیای من است
کنون چون به جنگ اندر آریم سر


که چونین نگوید مگر ابلهی
شناسندة آشکار و نهان
فریدون فرخ گوای من است
شود آشکارا نژاد و گهر

روز بعد، جنگ درمیگیرد و پیروزی با منوچهر است:

منوچهر برخاست از قلبگاه
سپه یکسره نعره برداشتند
پر از خشم سر، ابروان پر ز چین
زمین شد به کردار کشتی بر آب
بزد مهره بر کوهة ژنده‎پیل
برفتند از آن دشت یکسر چو کوه
بیابان چو دریای خون شد درست
همه چیرگی با منوچهر بود


ابا جوشن و تیغ و رومی کلاه
سنانها به ابراندر افراشتند
همی برنوشتند روی زمین
تو گفتی سوی غرق دارد شتاب
زمین گشت جنبان چو دریای نیل
دِهاده برآمد ز هر دو گروه
تو گفتی که روی زمین لاله رُست
کز او مغز گیتی پر از مهر بود

شب هنگام سلم و تور آهنگ آن میکنند که به سپاه ایران شبیخون زنند، جاسوسان خبر به منوچهر میآورند. او با سی هزار از سواران خود در کمینگاهی میماند بگونه‌ای که پس از هجوم سلم و تور، از پشت به آنها بتازد. نبرد در میگیرد و منوچهر سر تور را میبُرد:

برآورد شاه از کمینگاه سر
دمان از پس اندر، منوچهرشاه
یکی نیزه انداخت بر پشت اوی
ز زین برگرفتش به کردار باد
سرش را همانگه ز تن باز کرد


نبد تور را از دورویه گذر
رسید اندر آن نامور کینه‎خواه
نگونسار شد خنجر از مشت اوی
بزد بر زمین، دادِ مردی بداد
دد و دام را از تنش ساز کرد

منوچهر نامه‌ای به فریدون مینویسد و آنچه در جنگ رفته است را شرح میدهد. از آن سوی، سلم به قلعه‌ای میگریزد. قارن به نزد منوچهر میآید و نامه‌ای جعلی به مُهر تور درست میکنند که قارن از تورانیان است تا دژبان او را به دژ راه دهد. این چاره کارساز میشود و قارن به داخل دژ راه می‎یابد. سحرگاه در دژ را میگشاید و سپاهیان کمین‎کردة ایران به درون میریزند اما نمیتوانند سلم را بیابند. قارن به نزد منوچهر شاه برمیگردد و آنچه را رفته بازگو میکند. منوچهر میگوید یکی از نبیره‎های ضحاک به نام کاکوی به میدان رزم آمده و چند تن از ایرانیان را کشته است. به یاری سلم برخاسته و این دو آهنگ نبرد دارند:

بدو گفت قارن که ای شهریار
اگر همنبرد تو باشد پلنگ
کدام است کاکوی و کاکوی چیست؟


که آید به پیش تو در کارزار؟
بدرّد بر او پوست هنگام جنگ
هماورد تو در جهان مرد کیست؟

منوچهر به قارن میگوید تو خسته شده‌ای و اکنون هنگام رزم خودم فرا رسیده است:

کنون گاه رزم من آمد فراز


تو دم برزن ای گرد گردنفراز

جنگ درمیگیرد و منوچهر در نبردی سخت و نزدیک و تن به تن بر کاکوی پیروز میشود:

خروش سواران و آوای کوس
دهاده خروش آمد و گیرگیر
فسرده ز خون پنجه بر دست تیغ
برون رفت کاکوی و برزد غریو
تو گفتی دو پیلند هر دو ژیان
دل شاه از جنگ برگشت تنگ
کمربند کاکوی بگرفت خوار
بینداخت خسته بر آن گرم‎خاک


هوا قیرگون شد زمین آبنوس
هوا دام کرکس شد از پرّ تیر
چکان قطرۀ خون ز تاریک‎میغ
برآویخت با شاه چون نرّه‎دیو
گشاده بر و دست و بسته میان
بیفشرد ران و بیازید چنگ
ز زین برگسست آن تن پیلوار
به شمشیر کردش بر و سُفت چاک

پس از مرگ کاکوی، سلم میگریزد و منوچهر به دنبال او میتازد و به او میرسد:

رسید آنگهی تنگ در شاه روم
برادر بکشتی ز بهر کلاه
کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت
درختی که پروردی آمد به بار
گرش بار خارست خود کشته‌ای
یکی تیغ زد بر سر و گردنش
بفرمود تا سرشْ برداشتند


خروشید کای مرد بیداد شوم
کله یافتی، چند پوئی به راه؟
به بار آمد آن خسروانی درخت
ببینی برش را کنون در کنار
وگر پرنیان است خود رشته‌ای
به دو نیم شد خسروانی تنش
به نیزه به ابر اندر افراشتند

پس از این پیروزی، منوچهر تمام سپاه دشمن را میبخشد و سلاح آنها را میستاند و آزادشان میکند.

نامه نوشتن منوچهر به نزدیک شاه آفریدون

منوچهر برای فریدون نامه میفرستد و خبر پیروزی را بدو میرساند. خودش نیز به سوی تمّیشه[8] تختگاه فریدون میشتابد. فریدون پس از سپاسگزاری از خداوند دستور میدهد تاج پادشاهی را بر سر منوچهر گذارند:

بفرمود پس تا منوچهرشاه


نشست از برِ تخت زر با کلاه

فریدون جان به جان آفرین تسلیم میکند:

فریدون بشد نام او ماند باز
منوچهر بنهاد تاج کیان
بر آیین شاهان یکی دخمه کرد
به پدرود کردنش رفتند پیش
در دخمه بستند بر شهریار
جهانا سراسر فسوسی و باد


برآمد چنین روزگاری دراز
به زُنار خونین ببستش میان
چه از زرّ سرخ و چه از لاژورد
چنانچون بود رسم و آیین و کیش
شد آن ارجمند از جهان خوار و زار
به تو نیست مرد خردمند شاد

[1] - منظور از سرو، شاه یمن است.

[2] - عروس عربی شدة لغتی پارسی با املای اروس است در معنای سپید، درخشان، زیبا

[3] - خاور در شاهنامه یعنی غرب

[4] - یعنی اگر تا صبح بر آنها پیروزی شدی شده‌ای وگرنه آنها شب بر تو پیروز خواهند شد.

[5] - معنای دو بیت این است که: از هنگام قتل ایرج تاکنون شرایط برای انتقام مناسب نبود زیرا من نمیخواستم با دو پسرم بجنگم.

[6] - یعنی چه کسی میگوید که این پدر پیر (فریدون)، پسرش را به خونبها خواهد فروخت؟

[7]- بَروی یعنی ابرو

[8] - گویا مازندران و گیلان امروزی بوده.