ضحاک


چو ضحاک بر تخت شد شهریار
سراسر زمانه بدو گشت باز
نهان گشت کردار فرزانگان
هنر خوار شد جادوی ارجمند
شده بر بدی دست دیوان دراز


بر او سالیان انجمن شد هزار
برآمد بر این روزگاری دراز
پراکنده شد کام دیوانگان
نهان راستی، آشکارا گزند
به نیکی نبودی سخن جز به راز

او شهرناز وارنواز دو دختر[1] جمشید را به شبستان خود آورد و به آنها بدی و کژی آموخت.

بپروردشان از ره جادویی
ندانست خود جز بدآموختن


بیاموختشان کژی و بدخویی
جز از غارت و کشتن و سوختن

هر شب دو جوان را میکشتند و مغز سرشان را به خورد مارهای دوش ضحاک میدادند. دو خوالگیر گرانمایة پارسا، یکی به نام ارمایل و دیگری گرمایل تدبیری به کار بستند. آنها هر روز یکی از جوانها را میگریزاندند و به جای مغز سر او، مغز گوسفند را با مغز یک جوان دیگر درهم می‎آمیختند. بدین ترتیب هر روز یک جوان از مرگ رهایی می‎یافت. آنها به کوه و دشت میرفتند و به دامداری روی آوردند. در شاهنامه آمده است که اینها، نژاد کردها را پدید آوردند!


خواب دیدن ضحاک:

چهل سال از عمر ضحاک باقی مانده بود که شبی در خواب دید که سه نفر، دو مهتر و یک کهتر به جنگ او آمده‌اند. آنکه کهتر بود دست و پای ضحاک را میبندد و بر سرش پالهنگ مینهد و او را کشان‎کشان به کوه دماوند میبرد. ضحاک هراسان از خواب برمیخیزد و آنچه دیده است را با ارنواز در میان میگذارد. ارنواز میگوید از خوابگزاران و موبدان بخواه خوابت را تعبیر کنند و آنگاه چاره‌ای بیندیش. موبدان و خوابگزاران به دربار می‎آیند اما هیچکس را یارای گفتن حقیقت نیست تا اینکه موبدی زیرک نام، پرده از راز این خواب برمیدارد که به ضحاک میگوید تو به دست پسری که نامش آفریدون است و هنوز به دنیا نیامده کشته خواهی شد. تو پدر و دایه او – گاو بَرمایه- را خواهی کشت و همین کینه در دل فریدون او را به جنگ با تو خواهد کشاند. ضحاک پس از شنیدن گزارش خوابِ خود، آرام و قرار را از دست میدهد و همه جا به دنبال نشانه‌های فریدون میگردد:

چون از روزگارش چهل سال ماند
در ایوان شاهی، شبی دیرباز
چنان دید کز کاخِ شاهنشهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
بپیچید ضحاک بیدادگر
یکی بانگ برزد به خواب اندرون
چنین گفت با نامور، ماهروی
سخن سربسر مهتران را بگوی
سپبهد هر آنجا که بُد موبدی
ز کشور به نزدیک خویش آورید
از آن نامداران بسیارهوش
خردمند و بیدار و زیرک به نام
بدو گفت پردخته کن سر ز باد
کسی را بُوَد زین سپس تخت تو
کجا نام او آفریدون بود
چون او زاید از مادر پرهنر
به مردی رسد برکشد سر ز ماه
به بالا شود چون یکی سرو بُرز
زند بر سرت گرزة گاوروی


نگر تا به سر برْش یزدان چه راند
به خوب اندرون بود با ارنواز
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
به بالای سرو و به فر کیان
زدی بر سرش گرزة گاورنگ
بدرّیدش از هول گفتی جگر
که لرزان شد آن خانة بیستون
که مگذار این را ره چاره‌جوی
پژوهش کن و راستی بازجوی
سخندان و بیداردل بخردی
بگفت آن جگرخسته خوابی که دید
یکی بود بنیادل و تیزکوش
کز آن موبدان او زدی پیش گام
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
به خاک اندر آرد سر بخت تو
زمین را سپهر همایون بود
بسان درختی شود بارور
کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
به گردن برآرد ز پولاد گرز
ببندْت وُ آرد از ایوان به کوی

گفتار در زادن آفریدون از مادر

خجسته فریدون ز مادر بزاد


جهان را یکی دیگر آمد نهاد

پدر فریدون یعنی آبتین به دست روزبانان (جلادان) ضحاک دستگیر و کشته میشود:

فریدون که بودش پدر آبتین
از آن روزبانانِ ناپاکمرد
گرفتند و بردند بسته چو یوز


شده تنگ بر آبتین بر، زمین
تنی چند روزی بدو بازی خَورد
بر او بر، سرآورد ضحاک روز

فرانک مادر فریدون از ترس ضحاکیان، نوزاد خود را به مرغزاری میبرد و به نگهبان آن مرغزار میسپارد. او فریدون را از پستان گاوی به نام بَرمایه شیر میدهد و بزرگ میکند.

پس از سه سال ضحاک همچنان به دنبال فریدون میگردد و فرانک چاره را در گریز از ایران و رفتن به هندوستان و البرز کوه میداند بنابراین به مرغزار برمیگردد و فریدون را از نگهبان پس میستاند:

دوان مادر آمد سوی مرغزار
که اندیشه‌ای در دلم ایزدی
همی کرد باید کز آن چاره نیست
بِبُرّم پی از خاک جادوستان
شوم ناپدید از میان گروه


چنین گفت با مرد زنهاردار
فراز آمدست از ره بخردی
که فرزند و شیرین‎روانم یکیست
شوم با پسر سوی هندوستان
برم خوبرخ را به البرزکوه

فرانک کودکش را به مردی دیندار در البرز کوه میسپارد:

فرانک بدو گفت کای پاکدین
بدان کاین گرانمایه فرزند من
بِبرّد سر و تاج ضحاک را
ترا بود باید نگهبان اوی


منم سوگواری از ایرانزمین
همی بود خواهد سرِ انجمن
سپارد کمربند او خاک را
پدروار لرزنده بر جان اوی

از آن سوی، ضحاک به مرغزار پیشین میرود و گاو برمایه را میکُشد و مرغزار و خانه‌هایش را به آتش میکشد ولی فریدون را نمی‎یابد.

فریدون به شانزده سالگی میرسد و از البرزکوه به سوی مادرش در دشت می‎آید و از او نژاد و گوهر و سرنوشتش را باز میپرسد. فرانک همه چیز را برایش بازمیگوید که پدرت پهلوانی به نام آبتین از نژاد طهمورث بود و ضحاک او را کشت. داستان سپردنش به نگهبان مرغزار و گاو برمایه و سپس گریختن به هندوستان را نیز می‎افزاید. فریدون که به خشم آمده از جنگ با ضحاک سخن میگوید و مادر او را برحذر میدارد که جوانی مکن و به زور با ضحاک برنخواهی آمد که او هر زمان بخواهد، از هر کشوری صد هزار سرباز در رکاب او خواهند بود:

فریدون برآشفت و بگشاد گوش
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین
چنین داد پاسخ به مادر که شیر
کنون کردنی کرد جادوپرست
بپویم به فرمان یزدان پاک
بدو گفت مادر که این رای نیست
جهاندار ضحاک با تاج و گاه
چو خواهد ز هر کشوری صد هزار
جز اینست آیین و پیوند کین


ز گفتار مادر برآمد به جوش
به ابرو ز خشم اندرآورد چین
نگردد مگر بآزمایش دلیر
مرا بُرد باید به شمشیر دست
برآرم از ایوان ضحاک خاک
ترا با جهان سربسر پای نیست
میان بسته فرمان او را سپاه
کمربسته او را کند کارزار
جهان را به چشم جوانی مبین

داستان کاوة آهنگر با ضحاک تازی:

ضحاک که همچنان از فریدون و فرجام خود بیمناک است، مهتران کشور را نزد خود فرامیخواند و از آنها میخواهد گواهی دهند که از او جز دادگری و نیکی ندیده‌اند! همه از ترس چنین میکنند و به دادگری ضحاک گواهی میدهند:

ز هر کشوری مهتران را بخواست
از آن پس چنین گفت با موبدان
یکی محضر اکنون بباید نوشت
نگوید سخن جز همه راستی


که در پادشاهی کند پشت راست
که ای پرهنر نامور بخردان
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
نخواهد به داد اندرون کاستی

در همین هنگام مردی به نام کاوه خروشان و دادخواه به دربار ضحاک می‎آید و با تندی فریاد برمیدارد که فرزند مرا برای کشتن و دادن مغزش به مارهای تو اینجا آورده‌اند[2]. ضحاک که به تازگی ادعای دادگری کرده است میگوید فرزند او را رها کنید. کاوه سپس روی به مهتران میکند و فریاد برمی‎آورد که چرا تن به این خواری و پستی میدهید؟ سپس با خشم، نامة یادشده را در زیرپا می‎افکند و لگدمال میکند:

خروشید و زد دست بر سر ز شاه
یکی بی‎زیان مرد آهنگرم
تو شاهی وگر اژدهاپیکری
اگر هفت کشور به شاهی تراست
که مارانْت را مغز فرزند من
سپهبد به گفتار او بنگرید
بدو بازدادند فرزند اوی
بفرمود پس کاوه را پادشا
چو برخواند کاوه همه محضرش
خروشید کای پایمردان دیو
همه سوی دوزخ نهادید روی
نباشم بدین محضر اندر گوا
خروشید و برجَست لرزان ز جای


که شاها منم کاوة دادخواه
ز شاه آتش آید همی بر سرم
بباید زدن داستان، آوری[3]
چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟
همی داد باید ز هر انجمن
شگفت آمدش کان سخنها شنید
بخوبی بجستند پیوند اوی
که باشد بدان محضر اندر گوا
سبک سوی پیران آن کشورش
بریده دل از ترس گیهان خدیو
سپردید دلها به گفتار اوی
نه هرگز براندیشم از پادشا
بدرّید و بسپَرد محضر به پای

کاوه از درگاه شاه بیرون می‎آید و مردم گِرد او را میگیرند و بدو میپیوندند. کاوه تکه‌ای از چرم آهنگری خود را بر سر نیزه میکند و از آن پرچمی میسازد و روی به سوی فریدون میکنند. فریدون آن پرچم چرمی را به فال نیک میگیرد و آن را به پارچه‌ها و گوهرها میآراید و نام «درفش کاویانی» برآن مینهند و پس از آن تبدیل به پرچم نمادین همه شاهان ایرانی میگردد:

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
همی برخروشید و فریاد خواند
همی‎رفت پیش اندرون مرد گرد
بدانست خود کآفریدون کجاست
بیامد به درگاه سالار نَو


بر او انجمن گشت بازارگاه
جهان را سراسر سوی داد خواند
سپاهی بر او انجمن شد نه خُرد
سر اندر کشید و همی رفت راست
بدیدندش از دور و برخاست غَو

فریدون به سوی مادر میرود و میگوید که اکنون هنگام رزم با ضحاک است و مادر اشک میریزد و او را به خدا میسپارد:

سوی مادر آمد کمر بر میان
که من رفتنیَم سوی کارزار
فروریخت آب از مژه مادرش
به یزدان همی گفت زینهارِ من
بگردان ز جانش نهیب بدان


به سر بر، نهاده کلاه کیان
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
همی آفرین خواند بر داورش
سپردم ترا ای جهاندار من
بپرداز گیتی ز نابخردان

فریدون گرزی با سرِ گاومیش میسازد و همراه دو برادر بزرگتر خود کیانوش[4] و بَرمایه به سوی ضحاک میشتابد.

رفتن آفریدون به جنگ ضحاک

فریدون همراه با سپاهیان خود به سوی بغداد میشتابد. در یکی از شبها، فرشته‌ای ایزدی به گونة پریچهره‌ای انسانی خود را بر فریدون مینمایاند و به او برخی فنون جادوگری را می‎آموزد. فریدون باور میکند که این فرستاده، فرشته‌ای از سوی ایزد است نه از سوی اهریمن. شبی دیگر دو برادرِ فریدون که بر او رشک میبرند، کمر به کشتن او میبندند و هنگامی  که او پائین کوه خوابیده است سنگی را میغلطانند تا بر روی او بیفتد و بکشدش. فریدون از خواب میپرد و با افسونی که پیشتر از فرشته آموخته بود سنگ را نگه میدارد و زنده میماند اما این نیرنگ را به روی برادرانش نمیآورد.

فریدون و سپاه از اروندرود گذر کرده به کنگ‎دژهوخْت (بیت‌المقدس) مکان زندگی ضحاک میرسند. آنها کاخ را میگیرند و شهرناز و ارنواز را می‎یابند. از آنها میپرسند ضحاک کجاست؟ و آنها پاسخ میدهند به سوی هندوستان لشکر کشیده است تا مگر تو را بیابد و آهنگِ آن کرده که همه را بکشد:

بگفتند که سوی هندوستان
بِبُرَّد سر بی‎گناهان هزار
کجا گفته بودش یکی پیشبین
که آید که گیرد سر تخت تو
دلش زان زده‎فال پرآتش است
همی خون دام و دد و مرد و زن
مگر کو سر و تن بشوید به خون
بیامد کنون گاه بازآمدنْش


بشد تا کند هند جادوستان
هراسان شدست از بد روزگار
که پردخته کَی گردد از تو زمین
چگونه فروپژمرد بخت تو
همه زندگانی بر او ناخوش است
بریزد کند در یکی آبزن
شود فالِ اخترشناسان نگون
که جایی نباشد فراوان بُدنْش

پیشکار ضحاک، کُندرَو نام دارد و بر فریدون کرنش میکند. فریدون از او میخواهد که جشن شبانه با می  و رامشگران برپا کند تا به شادیِ دستیابی به ضحاک رامِش کنند. کندرو چنین میکند و سپس سحرگاهان از کاخ بیرون میزند و به سوی ضحاک میتازد تا او را از آمدن فریدون آگاه سازد:

چو شد بام گیتی، دوان کندرو
نشست از برِ بارة راهجوی
بیامد چو پیش سپهبد رسید
بدو گفت کای شاه گردنکشان
سه مرد سرافراز با لشکری
از این سه، یکی کهتر اندر میان
بیامد به تخت کیی برنشست


برون آمد از پیش سالار نو
سوی شاه ضحاک بنهاد روی
سراسر بگفت آنچه دید و شنید
به برگشتن کارت آمد نشان
بیامد دوان ازدر کشوری
به بالای سرو و به چهر کیان
همه بند و نیرنگ تو کرد پست

ضحاک که نمیخواهد باور کند، میگوید شاید او مهمان است و به مهمانی ما آمده! کندرو میگوید او چه مهمانی است که بر همسران تو ارنواز و شهرناز دست افکنده است و بر تخت تو برنشسته؟! ضحاک به خشم میآید و با سپاهش به کاخ میتازد. جنگی بین دو سپاه درمیگیرد ولی مردم و سپاهیان ضحاک به او پشت میکنند و به فریدون میپیوندند. ضحاک دستگیر میشود و فریدون آهنگ کشتنش را میکند که سروش بر او پیغام میآورد که ضحاک را در دماوند به بند بکش:

همه بام و در مردم شهر بود
همه در هوای فریدون بُدند
ز دیوارها خشت وز بام سنگ
به شهر اندرون هر که بُرنا بُدَند
سوی لشکر آفریدون شدند
فریدون چو بشنید، ناسود دیر
ببستش به بندی دو دست و میان
ببردند ضحاک را بسته زار
بیاورد ضحاک را چون نوند
فرو برد و بستش بدان کوه باز


کسی کَش ز جنگاوری بهر بود
که از درد ضحاک پر خون بُدند
به کوی اندرون تیغ و تیر خدنگ
چه پیران که در جنگ دانا بُدند
ز نزدیک ضحاک بیرون شدند
کمندی بیاراست از چرم شیر
که نگشاد آن، ژنده‎پیل دمان
به پشت هیونی بر، افکنده خوار
به کوه دماوند کردش به بند
بدان تا بماند به سختی دراز

***

بیا تا جهان را به بد نسپریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان     گنج     دینار و    کاخ   بلند

به کوشش همه دست نیکی بریم
همان به که نیکی بود یادگار
نخواهد    بُدَن    مر   ترا     سودمند

[1] - در تصحیح خالقی مطلق، دو خواهر جمشید آمده است.

[2] - در برخی نسخه‌ها نوشته است که هجده پسر داشتم و هفده پسر آن را قبلاً کشته‌اند و اکنون نوبت آخرین فرزندم شده. در برخی نسخه‌ها به تعداد فرزندان اشاره نشده است. 

[3] - آوری: بی‌گمان، بی‌شک

[4] - در تصحیح خالقی مطلق به جای کیانوش، کتایون آمده است.