پادشاهی جمشید

جمشید پس از پدرش طهمورث، هفتصد سال بر جهان پادشاهی میکند. در زمان او دادگری گسترده است و همه او را فرمانبرند:
| کمربسته با فرِّ شاهنشهی زمانه برآسوده از داوری | جهان گشته سرتاسر او را رهی به فرمان او دیو و مرغ و پری |
او نخستین پادشاهپیامبر است:
| منم گفت با فرّه ایزدی | همم پادشاهی و هم موبدی |
او از آهن، ابزار جنگ ساخت و از کتان و ابریشم و خز جامه دوخت. چهاردستة آتوربان، و تیشتاریان و پسودیان و اُهتوخُشی را بنیاد نهاد. آتوربانان طبقة موبدان و روحانیان بودند و تیشتاریان گروه سپاهیان و لشکریان، پسودیان کشاورزان و سرانجام اهتوخُشی یعنی گروه دستوَرزان و صنعتگران.
او دیوان را به خدمت گرفت تا به کارهای بنائی و معماری بپردازند و گرمابه و کاخ ساخت. سنگهای قیمتی را شناخت و بویهای خوش چون مُشک و گلاب و عود را کشف کرد.دانش پزشکی را شناخت چنانکه سیصد سال کسی از بیماری نمرد. کشتی برآب افکند. تخت شاهی او را دیوان به آسمان میبردند. نخستین روزی را که با آن تخت به آسمان رفت نوروز نام نهادند.
| به فر کیانی یکی تخت ساخت که چون خواستی دیو برداشتی چو خورشید تابان میان هوا جهان انجمن شد بر آن تخت اوی به جمشید بر، گوهر افشاندند سر سال نو، هرمز فوردین[1] بزرگان به شادی بیاراستند چنین جشن فرخ از آن روزگار | چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت[2] ز هامون به گردون برافراشتی نشسته بر او شاه فرمانروا شگفتی فرومانده از بخت اوی مر آن روز را روزِ نو خواندند بر آسود از رنج تن، دل ز کین می و رود و رامشگران خواستند به ما ماند از آن خسروان یادگار |
جمشید پس از تمام آبادیهائی که در جهان بنا کرد بویژه پس از آنکه سیصد سال کسی از مردم نَمُرد، ناگهان خودستائی و منی کرد و خویش را همسنگ خدا نامید که همه چیز مردم به دست اوست:
| هنر در جهان از من آمد پدید خور و خواب و آرامتان از من است بزرگی و دیهیم و شاهی مراست | چو من نامور تخت شاهی ندید همان پوشش و کامتان از من است که گوید که جز من کسی پادشاست؟ |
این خودستائی، فَرِّهِ ایزدی را از جمشید دور و روزگارش را تیره میکند.
| چو این گفته شد فر یزدان از اوی هنر[3] چون بپیوست با کردگار به جمشید بر، تیرهگون گشت روز | بگشت و جهان شد پر از گفتگوی شکست اندر آورد و برگشت کار همیکاست آن فر گیتیفروز |
داستان مرداس
مرداس فرمانروای «دشت سواران نیزهگذار[4]» بود که با نیکمردی حکم میراند. پسر او ضحاک یا بیوراسب (دارای ده هزار اسب) نامیده میشد. روزی اهریمن در چهرة انسانی نیکخواه بر ضحاک وارد میشود و او را میفریبد که تو شایستة تاج و تختی نه پدرت. سپس او را به کشتن پدر برمیانگیزد. شبانگاه چاهی بر سر راه مرداس میکنند و روی آن را میپوشانند. مرداس در آن چاه میاُفتد و ضحاک به جای او بر تخت مینشیند.
| سبکمایه ضحاک بیدادگر به سر برنهاد افسرِ تازیان | بدین چاره بگرفت گاه پدر بر ایشان ببخشید سود و زیان |
اهریمن بار دیگر و این بار در چهرة جوانی خوالیگر (آشپز) به دیدار ضحاک میرود و خوالگیرِ خوان او میشود. او را به گوشتخواری میکشاند. ضحاک که از این خوراکها خشنود است در پی خرسندی خوالگیر برمیآید و او در پاسخ آرزو میکند که شانة شاه را ببوسد. پس از بوسه، ناپدید میشود و دو مار از دوشانة ضحاک میروید:
| چو ضحاک دست اندر آورد و خَورد بدو گفت بنگر که تا آرزوی خورشگر بدو گفت کای پادشا مرا دل سراسر پر از مهر توست یکی حاجتستم به پیروزشاه که فرمان دهد تا سر کتف اوی بفرمود تا دیو چون جفت اوی ببوسید و شد در زمین ناپدید دو مار سیاه از دو کتفش برست | شگفت آمدش زان هشیوار مرد چه خواهی؟ بخواه از من ای نیکخوی همیشه بزی شاد و فرمانروا همه توشة جانم از چهر توست وگرچه مرا نیست این پایگاه ببوسم، بمالم بر او چهر و روی همی بوسه داد از بر سُفت اوی کس اندر جهان این شگفتی ندید غمی گشت و از هر سویی چاره جُست |
پزشکان از درمان فرو میمانند زیرا هر بار که مارها را با تیغ میبریدند دوباره زنده میشدند و از شانههای ضحاک میرستند. اهریمن این بار در جامة پزشک خود را به دربار ضحاک میرساند و میگوید باید به این مارها از مغز سرِ مردم بدهی تا کمکم بمیرند.
| بسان پزشکی پس ابلیس تفت بدو گفت کاین بودنیکار بود خورش ساز و آرامشان ده به خَورد جز از مغز مردم مدهشان خورش | به فرزانگی نزد ضحاک رفت بمان تا چه گردد، نباید دُرود نباید جز این چارهای نیز کرد مگر خود بمیرند از این پرورش |
از سوی دیگر ایرانیان بر جمشید میشورند و به پندار اینکه ضحاک مردی پاکنهاد و پاکدین است! او را به ایران میآورند و تاج و تخت شاهی از جمشید به ضحاک میرسد. جمشید صد سال پنهان است و چون پس از این زمان او را مییابند با ارّه تنش را به دو نیم میکنند!
| از آن پس برآمد از ایران خروش سیه گشت رخشندهروز سپید یکایک بیامد از ایران سپاه سواران ایران همه شاهجوی به شاهی بر او آفرین خواندند چو جمشید را بخت شد کندرو نهان گشت و گیتی بر او شد سیاه صدم سال روزی به دریای چین چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ به ارّهش سراسر به دو نیم کرد | پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش گسستند پیوند با جمّشید سوی تازیان برگرفتند راه نهادند یکسر به ضحاک روی ورا شاه ایرانزمین خواندند به تنگ اندرآمد سپهدار نو سپردش به ضحاک تخت و کلاه پدید آمد آن شاه ناپاکدین یکایک ندادش سخن را درنگ جهان را از او پاک و بیبیم کرد |
[1] - نشاخت: نشاند
[2] - هرمز: نخستین روز از هرماه، یکم هر برج. فوردین: گونه دیگری از فروردین.
[3] - یعنی چون با خدا ادعای هماوردی کرد.
[4] - عربستان امروز
دیدگاه خود را بنویسید