مرداس

مرداس فرمانروای «دشت سواران نیزهگذار[1]» بود که با نیکمردی حکم میراند. پسر او ضحاک یا بیوراسب (دارای ده هزار اسب) نامیده میشد. روزی اهریمن در چهرة انسانی نیکخواه بر ضحاک وارد میشود و او را میفریبد که تو شایستة تاج و تختی نه پدرت. سپس او را به کشتن پدر برمیانگیزد. شبانگاه چاهی بر سر راه مرداس میکنند و روی آن را میپوشانند. مرداس در آن چاه میاُفتد و ضحاک به جای او بر تخت مینشیند.
| سبکمایه ضحاک بیدادگر به سر برنهاد افسرِ تازیان | بدین چاره بگرفت گاه پدر بر ایشان ببخشید سود و زیان |
اهریمن بار دیگر و این بار در چهرة جوانی خوالیگر (آشپز) به دیدار ضحاک میرود و خوالگیرِ خوان او میشود. او را به گوشتخواری میکشاند. ضحاک که از این خوراکها خشنود است در پی خرسندی خوالگیر برمیآید و او در پاسخ آرزو میکند که شانة شاه را ببوسد. پس از بوسه، ناپدید میشود و دو مار از دوشانة ضحاک میروید:
| چو ضحاک دست اندر آورد و خَورد بدو گفت بنگر که تا آرزوی خورشگر بدو گفت کای پادشا مرا دل سراسر پر از مهر توست یکی حاجتستم به پیروزشاه که فرمان دهد تا سر کتف اوی بفرمود تا دیو چون جفت اوی ببوسید و شد در زمین ناپدید دو مار سیاه از دو کتفش برست | شگفت آمدش زان هشیوار مرد چه خواهی؟ بخواه از من ای نیکخوی همیشه بزی شاد و فرمانروا همه توشة جانم از چهر توست وگرچه مرا نیست این پایگاه ببوسم، بمالم بر او چهر و روی همی بوسه داد از بر سُفت اوی کس اندر جهان این شگفتی ندید غمی گشت و از هر سویی چاره جُست |
پزشکان از درمان فرو میمانند زیرا هر بار که مارها را با تیغ میبریدند دوباره زنده میشدند و از شانههای ضحاک میرستند. اهریمن این بار در جامة پزشک خود را به دربار ضحاک میرساند و میگوید باید به این مارها از مغز سرِ مردم بدهی تا کمکم بمیرند.
| بسان پزشکی پس ابلیس تفت بدو گفت کاین بودنیکار بود خورش ساز و آرامشان ده به خَورد جز از مغز مردم مدهشان خورش | به فرزانگی نزد ضحاک رفت بمان تا چه گردد، نباید دُرود نباید جز این چارهای نیز کرد مگر خود بمیرند از این پرورش |
از سوی دیگر ایرانیان بر جمشید میشورند و به پندار اینکه ضحاک مردی پاکنهاد و پاکدین است! او را به ایران میآورند و تاج و تخت شاهی از جمشید به ضحاک میرسد. جمشید صد سال پنهان است و چون پس از این زمان او را مییابند با ارّه تنش را به دو نیم میکنند!
| از آن پس برآمد از ایران خروش سیه گشت رخشندهروز سپید یکایک بیامد از ایران سپاه سواران ایران همه شاهجوی به شاهی بر او آفرین خواندند چو جمشید را بخت شد کندرو نهان گشت و گیتی بر او شد سیاه صدم سال روزی به دریای چین چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ به ارّهش سراسر به دو نیم کرد | پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش گسستند پیوند با جمّشید سوی تازیان برگرفتند راه نهادند یکسر به ضحاک روی ورا شاه ایرانزمین خواندند به تنگ اندرآمد سپهدار نو سپردش به ضحاک تخت و کلاه پدید آمد آن شاه ناپاکدین یکایک ندادش سخن را درنگ جهان را از او پاک و بیبیم کرد |
[1] - عربستان امروز
دیدگاه خود را بنویسید