اشعار عاشقانه (رعنا)

اشعار اجتماعی لیدا آبچیان با نام هنری «رعنا»

اشعار عاشقانه لیدا آبچیان با نام هنری «رعنا»


شب من

ابدیتی ناتمام است

چرا که در آغوش تو و

چشمک ستارگان می‌گذرد... (رعنا)


باران

از کدام سرزمین

بر من می بارد

بارانی

که عطر تو را دارد

این عطر و بوی خاک

این حس خوش و نوبرانه‌ی زندگی

چه خلسه‌آور است

وقتی نمی‌دانی محبوبت

در کدام فصل

جامانده

که دل‌تنگی

کوتاه نمی‌آید

و یکریز می‌بارد!



مرا ببخش

مرا ببخش

اگر فراموشت کردم

زندگی حقیقتی را

از من گرفته بود

خیال تو

نمی‌شد

در رؤیا شعر بگویم

در رؤیا شعر بخوانم

و در رؤیا، زندگی کنم

به امید روزی

که تو بازآیی

ویولن  عشق


گفته بودی:

پاییز که بیاید

برگهای دلتنگی‌ات خواهد ریخت؛

پاییز آمد و رفت،

و کسی ندانست درخت دلتنگی‌ام

کاجی همیشه سبز است.(رعنا)

نگاه

می گویند

هیچ عشقی حقیقی نیست

بعید می دانم

عشق ما حقیقی نباشد

ما که این همه راه دراز را

با امید آمدیم

و لحظه‌ای

تردید نکردیم

مگر می شود

آن‌همه حرف

که از نگاه هم خواندیم

روزی پایان بگیرد!

کجا می توانند بگریزند

کجا می توانند پنهان بمانند

آن‌همه شور

آن‌همه اشتیاق

از طراوت

صبح‌های امیدواری



آواز

چگونه است

که ترانه‌ها

مرا به غم غربت می‌برند

چگونه است

که آواز قمریان عاشق

قلب مرا بی‌تاب می کنند

چگونه است

هر صبح

چشم‌های تو

عاشق‌ترم می کند


قرار بود عاشق باشیم

چون پیچکهای رونده

به دل و جان هم بپیچیم

عاشقانه سبز شویم

عاشقانه قد کشیم

و عاشقانه گل دهیم

می دانستیم تنها راه رسیدن به خانه؛

عبور از دیوار نامهربانی هاست

اما اینک بر تن سرد کدام دیوار سنگی جا مانده‌ایم

که عشق را از یاد برده‌ایم


ترانه‌ای نو

کدام کس

چون ما عاشق خواهد بود؟

که تمام این زمستان را

در حسرت چشمانی از مهر

گذراندیم

بگذار قلب‌هایمان

آخرین قصیده‌های

عشق را

ترانه‌ای نو

بسرایند


از پاي پنجره

صدايت كردم

اي عزيز من !

بيا كه ديريست پاي بوته ها در انتظار توام

و شبنم علف ها

بر جان خسته ي من نشسته است

و خيالم

خيسِ نبودن توست

پارس سگها

به يادم مي آورد كه شب از نيمه گذشته است

و من همچنان

تو را چشم در راهم ...

تو به خواب رفته اي

و در شيريني خوابهايت

شهد آغوش مرا مي نوشي

بيدار شو عزيز من !

اينجا

ساعتهاست در انتظار توام

بيا و پرده ي شب را كنار بزن

شب از نيمه پراست

و خيال من

از تمام تو ...

به من بیاموز

دیگر

دوستت نداشته باشم

وقتی قصه ما به اتمام رسیده است.

اما چرا

این احساس نمی‌میرد؟!

اکنون که در کنار تو نیستم

در آغوش بادهای پاییزی اسیرم

که هر لحظه مرا

به سمت و سویی می‌کشاند،

دوار، چرخنده

چون برگهای خزان زده...

می‌دانی

چند زندگی را گذرانده‌ام

تا به تو برسم؟!

حالا، اینجا نشسته‌ام

و همه زیسته‌ها را

درو می‌کنم.

و تنها باد با من است...(لیدا آبچیان)

******

گفت :

مرا می برد

شراب مستی دستم می دهد

نئشه ام می کند؛

تنهایی!(لیدا آبچیان)

******

عشق یک هیجانه

اما عاشقی کردن یک رفتاره

همه آدمها عاشق میشن

اما عده کمی عاشقی کردن رو بلدند؛

عاشقی کردن یه جور هنره

نیاز به آگاهی انتخاب و رفتار درست داره؛

اگر عشق یه موج احساسی باشه

عاشقی کردن

سوار شدن روی این موج و

هدایتش به یه جای معناداره...(لیدا آبچیان)

******

کجایی

چه می‌کنی

حالا که هوا ابری‌ست

چگونه ستاره می‌شمری؟(لیدا آبچیان)

******

هر روز معجزه‌ای تازه است که به دستان ما سپرده می شود؛ بر این تابلوی سپید، خورشیدی درخشان بکش خانه ای که چراغش روشن است و قلبی که با شوق می‌تپد... (رعنا)

******

پرسید:

چه کسی کمی شوق

به من هدیه خواهد داد

تا صبح فردا

شادتر برخیزم؟!

آنسوی پنجره برگها رقصیدند و

پاسخ آمد:

من

من، من ...

.