اشعار اجتماعی لیدا آبچیان با نام هنری «رعنا»
اشعار عاشقانه لیدا آبچیان با نام هنری «رعنا»
از پاي پنجره
صدايت كردم
اي عزيز من !
بيا كه ديريست پاي بوته ها در انتظار توام
و شبنم علف ها
بر جان خسته ي من نشسته است
و خيالم
خيسِ نبودن توست
پارس سگها
به يادم مي آورد كه شب از نيمه گذشته است
و من همچنان
تو را چشم در راهم ...
تو به خواب رفته اي
و در شيريني خوابهايت
شهد آغوش مرا مي نوشي
بيدار شو عزيز من !
اينجا
ساعتهاست در انتظار توام
بيا و پرده ي شب را كنار بزن
شب از نيمه پراست
و خيال من
از تمام تو ...
به من بیاموز
دیگر
دوستت نداشته باشم
وقتی قصه ما به اتمام رسیده است.
اما چرا
این احساس نمیمیرد؟!
اکنون که در کنار تو نیستم
در آغوش بادهای پاییزی اسیرم
که هر لحظه مرا
به سمت و سویی میکشاند،
دوار، چرخنده
چون برگهای خزان زده...
میدانی
چند زندگی را گذراندهام
تا به تو برسم؟!
حالا، اینجا نشستهام
و همه زیستهها را
درو میکنم.
و تنها باد با من است...(لیدا آبچیان)
******
گفت :
مرا می برد
شراب مستی دستم می دهد
نئشه ام می کند؛
تنهایی!(لیدا آبچیان)
******
عشق یک هیجانه
اما عاشقی کردن یک رفتاره
همه آدمها عاشق میشن
اما عده کمی عاشق کردن رو بلدند؛
عاشقی کردن یه جور هنره
نیاز به آگاهی انتخاب و رفتار درست داره؛
اگر عشق یه موج احساسی باشه
عاشقی کردن
سوار شدن روی این موج و
هدایتش به یه جای معناداره...(لیدا آبچیان)
******
کجایی
چه میکنی
حالا که هوا ابریست
چگونه ستاره میشمری؟(لیدا آبچیان)
******
هر روز معجزهای تازه است که به دستان ما سپرده می شود؛ بر این تابلوی سپید، خورشیدی درخشان بکش خانه ای که چراغش روشن است و قلبی که با شوق میتپد... (رعنا)
******
پرسید:
چه کسی کمی شوق
به من هدیه خواهد داد
تا صبح فردا
شادتر برخیزم؟!
آنسوی پنجره برگها رقصیدند و
پاسخ آمد:
من
من، من ...
.
به من بیاموز