بامداد خمار
این رمان اثری از خانم فتانه حاج سیدجوادی میباشد که در سال 1374 منتشر شد و خلاصه داستان:
حدود یک هفته بود که با مادرم بحث داشتم سر خواستگارم . من اورا دوست داشتم با تمام وجود پسری بود که پدرش کارخانه سیمان داشت ولی مادرم می گفت که آنها بی استخوانند و به ما نمی خورند و من زیر با نمی رفتم. مادرم می گفت که آنها به ما نمی خورند و من می گفتم که مگر عهد شاه و زوزک است که پدر و مادر برای دختر تصمیم بگیرند وقتی این حرف را زدم خو د به یاد عمه جان افتادم عمه جان زنی است حدودأ 80 ساله که با ما زندگی می کند در تمام اتاق او جعبه ای چوبی و کوچک بر روی تاقچه قرار دارد و سه تاری کهنه که به دیوار آویزان است و وسایل دیگر که عمه جان از همه بیشتر به این دو چیز علاقه دارد گویی که شیشه عمر او هستند . عمه جان در قدیم یعنی در دوران جوانی با پسر دلخواه خود ازدواج کرده بود و در مقابل همه ایستاده بود . به همین خاطر ناگهان به یاد او افتادم . به مادر گفتم که تازه در عهد شاه و زوزک هم دختر ها با پسر مورد علاقه ی خود ازدواج کرده اند مثل همین عمه خانم خودمان . مادرم با سردی آهی کشید و گفت: که باشه من عمه خانم رو می آرم ، هرچی که او گفت همان ، با لبخندی گفتم که قبول . مادرم به دنبال عمه خانم رفت که در اتاق آخر راهرو زندگی می کرد و من نیز روی مبل نشستم و هوای خنکی را که از گوشه ی پنجره به داخل می آمد با ولع تنفس می کردم و خود را برای جنگیدن با عمه خانم آماده می کردم . صدای پای مادر و عمه می آمد . عمه مانند مشتی از استخوان مچاله شده بود و از چین و چروک های صورتش نمی شد فهمید که در جوانی چه شکلی داشته و قد خمیده اش هم نمی توانست بیانگر رعنایی اش باشد . همه می گفتند که من شبیه جوانی او بوده ام و من همیشه به خاطر این حرف حرص می خوردم . عمه جان با زحمت روی مبل مقابل من رسید و نشست و جعبه ای را که زیر بغل داشت روی میز گذاشت .
مادرم من و عمه را تنها گذاشت و رفت . عمه کمی روی مبل جابجا شد وبه من نگاه کرد و گفت : می خوام امروز برای تو داستانی رو تعریف کنم که تابه حال برات نگفتم ، قصه ای به واقعیت . من توی خونه ای بزرگ شدم که پدرم فرد سر شناسی بود . خانه ی ما به اندازه ی بزرگ بود که از دم در ورودی تا پنج دری حدود 20 دقیقه راه بود . پدرم تجارتخانه داشت و برای خودش برو بیایی .
من حدود 14 سال داشتم و قرار بود برای من خواستگار بیاید . مظفرالدوله یکی از خانزاده های بزرگ بود که یکبار ازدواج کرده بود و یک بچه داشت که پیش مادرش زندگی ی کرد در هر صورت توی خونه مدام رفت و آمد بود . خیاطی که قرار بود برای من لباس بدوزه کارش طول کشید و قرار شد بمونه . من و دایه ام هم قرار شد که برای خرید پارچه به بازار بریم . خیاط من گفت که : برای اینکه شب رو اینجا بمونم سر راه به نجاری اول بازار بگوید که ( من اینجا می مونم اون به دخترم میگه ) من و دایه راه افتادیم با مش حسن خدمتکار پدرم و درشکه چی خونه ما وقتی رسیدیم دم نجاری از لای پرده پسری را دیدم که با قدی بلند ، چشمان درشت لبانی باریک و بینی عقابی مشغول رنده کردن چوبی بود .موهایش روی پیشانی حلقه حلقه شده بود با تکان خودرن دستانش ، موهایش هم تکون می خورد . فقط به نظرم جالب اومد . بعد دایه سوار شد و رفتیم . موقع رفتن سرم را برگرداندم و دیدم که هنوز درشکه رو نگاه می کند . اون روز گذشت و...
******
« آنا کارنینا » اثر لئوتولستوی (1877)
از آنا کارنینا به عنوان یکی از بهترین آثار ادبی جهان یاد میشود که خواندنش به هر کسی توصیه میشود. این داستان حول محور عشق، ازدوج، خیانت و خانواده میچرخد و رابطهی بین آنا و ورونسکی را تعریف میکند. البته این تمام ماجرا نیست، چرا که در این رمان سه رابطه عاشقانه رخ میدهد که هر کدام جالب و خواندنی هستند. آنا کارنینا را میتوان بهترین رمان عاشقانه روسیه دانست و موضوعات مطرح شده در آن هنوز با گذشت حدود 150 سال در اطرافمان قابل مشاهده است.
دیدگاه خود را بنویسید