چشمها
مگذار
قلب من
از اندوه تو تیره گردد
با چشمهایت
معانی واژههایم را دریاب
که در سوگواری
این همه زخم عاجزند
چشمها
از درد و زخم
**********
ترانهای نو
کدام کس
چون ما عاشق خواهد بود؟
که تمام این زمستان را
در حسرت چشمانی از مهر
گذراندیم
بگذار قلبهایمان
آخرین قصیدههای
عشق را
ترانهای نو
بسرایند
**********
قصّه
آیا
تا به حال قلبت
به خاطر تمام شدن کتابی
به درد آمده است؟
یا رفتن کسی
که مُدام
به آمدنش
فکر می کردی؟
مدت ها در اندوه می مانی
تا قصه ای دیگر
شروعی دیگر
دنیایی تازه
و ترانهای تازهتر
**********
مرگ
در ظلمتی
زیستهایم
که زیباترینِ رنگ ها
سیاهیست
در تاریکی
جان می دهیم
که مرگ!
رقصی
شیرین است
**********
دامن پُرچین
عشق
سفر درازیست
برای ما که از بهشت رانده شدیم
روبهرویمان زمینی فراخ
و انبوه سبزینه های بیشما
آنج گل خواهیم کاشت
تا بر موی دوشیزگان رؤیاهایمان بیاویزیم
و آوازهایی خواهیم سرود
تا زمین
دوباره سبز شود
**********
پاییز
گفته بودی
پاییز که بیاید
برگهای دلتنگیات
خواهد ریخت
پاییز آمدو رفت
و کسی ندانست
درخت دلتنگیام
کاجی همیشه سبز است
**********
بازخواست
ما کاری نکردیم
فقط نشستیم و غصه خوردیم
که امروز چرا شکل دیروز بود؟
و فردا
چرا باید شکل ا مروز باشد؟!
از هر ده انگشتمان هزار که نه
اما یک هنر میبارید،
به کار نگرفتیم،
حالا این انگشتها
روبهروی ما نشستهاند و
ما را
بازخواست می کنند!
**********
آواز
چگونه است
که ترانهها
مرا به غم غربت میبرند
چگونه است
که آواز قمریان عاشق
قلب مرا بیتاب می کنند
چگونه است
هر صبح
چشمهای تو
عاشقترم می کند
**********
مادر
قبل از برآمدن ماه
می خواهم
مادر را ببینم
بر دستهای پدر بوسه زنم
می خواهم برای آخرین بار
حیاط خانه را قدم زنم
لب حوض
مشتی آب به صورتم بپاشم
کمی زیر درخت انار
بنشینم
و از برگهای یاس
که از دیوار همسایه سرک می کشند
مشتی عطر
در جیبهای پیراهنم بریزم
می بینم
چشم های مادر را
که آشوب شبنم است
می داند که
پرندهی کوچکش
فردا می رود
و خانهای
دلتنگ او می شود
**********
نگاه
می گویند
هیچ عشقی حقیقی نیست
بعید می دانم
عشق ما حقیقی نباشد
ما که این همه راه دراز را
با امید آمدیم
و لحظهای
تردید نکردیم
مگر می شود
آنهمه حرف
که از نگاه هم خواندیم
روزی پایان بگیرد!
کجا می توانند بگریزند
کجا می توانند پنهان بمانند
آنهمه شور
آنهمه اشتیاق
از طراوت
صبحهای امیدواری
**********
هذیان باد
یکی بیاید
ما را از این خواب آشفته
بیدار کند.
مرگ گلها در بهار
هذیان باد در پاییز
و اکنون
عوعوی سگان پاچهخوار
وسط شبهای زمستان!
**********
لبخند
زن بودن را دوست دارم
وقتی چشم های من
چراغ راه های تاریک و
دهلیزهای سردند
دستهایم
سقف شانه های لرزانیست
که پناهی
از عشق می جویند
لبخندهای من
تمام انرژی جهان است
که دریچهای
از نور بر کالبد سرد زمان می پاشند
و قلب من
خورشیدیست
که جهان را گرم می کند
زندگی
امروز!
آسمان آبیست
آفتاب هم
کمی شیطنتش گل کرده
گاهی
از بلندای ابری می پرد
شوخطبع و
گشادهروی
دستی بر بابونهها و
صنوبرها می کشد
شبنمی بر چهرهی چمن می پاشد
اما زندگی
می خندد
می داند
همه او را
به بازی گرفتهاند
**********
قاصدک
دیرزمانی نمیپاید
رنج روزها را
از یاد خواهیم برد
آنگاه
که نگاهها
در گسترهی هستی
به هم بپیوندند
و چشمهها بیهراس سنگ
رهسپار رودها شوند
و جادهها
سرسبزِ عطر بهاران
رقص شقایق
سر دهند
و نسیم صبحگاه
گرد خستگی
از جانها بروبد
و تکرار روزمرگیها
مدفون خاک گردد
و قاصدکها
برای مسافران
دستی به شادی
تکان دهند
**********
باران
از کدام سرزمین
بر من می بارد
بارانی
که عطر تو را دارد
این عطر و بوی خاک
این حس خوش و نوبرانهی زندگی
چه خلسهآور است
وقتی نمیدانی محبوبت
در کدام فصل
جامانده
که دلتنگی
کوتاه نمیآید
و یکریز میبارد!
**********
زمزمهی عشق
عشق، بارها
تو را به یادم می آورد
گاهی در بال کبوتری
خود را به پنجره می کوبد
گاهی در لبخند عابری از کنار من می گذرد
و گاه،
در زیروبم جاودانهی ترانهای
قلبم را می فشارد و حیلهگرانه
شادی را از من دور می کند
**********
رؤیا
امید دارم
رؤیاها، مرا
به دنیایی گرمتر و زندهتر
فرا خوانند
و با تبسمی
قلب من، از شور زندگی بتپد
و جان خستهام
برای همیشه
آرام گیرد
**********
هدایت
حتی اگر نگذارید
تا بیندیشیم
رؤیاها!
ما را به جایی می رسانند
که زمزمهاش
فریاد است؛
گناه از شما بود
که چراغها را خاموش کردید و
شب ظلمانیتر ساختید
اینهمه تاریکی
ما را بیشتر سمت نور هدایت می کند
حتی اگر چراغی نباشد
ما با کلمات
راهمان را پیدا خواهیم کرد.
**********
نجوا
می گویم دوستت دارم
صدای من
در همهمهی آدمها گم می شود
می گویم «دلتنگتم»
می خندی و می گویی:
لحظه ها می گذرند
می گویم این هفته هم که بیاید
مدت مدیدیست
تو را ندیدهام
با نجوا می گویی:
زندگی همین است
**********
رقص کلمات
باز می گردم
به سرزمین مادریام
آن هنگام که دیگر
هیچ با من نیست جز رقص کلمات
و هیجای حروفی که
از دلتنگی من سخن می گویند
در هر طلوع
که آغازگر تولّدی
دوباره است
باز می گردم
به رؤیای دیرین
قدم های سرخوشانهام
در سرزمین مادری
**********
مروارید
گفته بودی:
با باران و ناودان های شاد چه می کنی؟
گفته بودم:
مرواریدهای باران را
دانهدانه
می شمارم و
شادیاش را
به جانم پیوند می زنم.
**********
رنگینکمان
انسانی که رفت
هیچ چیز را
از دست نداد
آنچه کفاف کولهاش بود
برداشت و رفت
و اندوختهی شیرین سفر
بیگمان
با اوست؛
می آییم
انتخاب می کنیم
و رنگینکمانی
از نور می سازیم
که زندگیاش می خوانند
**********
آرزو
بهجز دردهای ما
سینههایمان
انباشت آرزوهاست
آرزوهای شیرین
نمیشود به کسی گفت،
نه بر دوست
و نه بر همسایه
جنگل و کوه هم
دلآزردهاند
از فریبی که خوردهاند
حتی به باد صبح
**********
قلم
می نویسم
تا واژهها
از تبسم سرد خاطرات به درآیند
و تکرارها
طعم نوبرانه گیرند
جمله ها
راویان شعر گردند
و قلم
اسب خیال مرا
در دشت ها
بر علف های خیس
بتازاند
**********
رهاییبخش
پایان هر روز
می خواستیم بمیریم
تا مرگ!
رهاییبخش
جان ما را سلامت دارد
که زندگی!
نتوانست آن دهد
که می بایست
**********
خاطره
باشد
این بار
که آغازگر باران شدی
تو را
در کوچههای سبز دنبال کنم
باشد که روزگار
این بار دست مرا گرم بفشارد
و من
هیچ خاطرهی سبزی را
از یاد نبرم
همان خاطرهای
که تو
در آن جاری و روانی
همان کوچه
همان جاده
که ما
از آن می گذشتیم
**********
شوقی دیگر
در تو جوششی هست
که مرا
سخت به زندگی فرا می خواند
هر چند راه ها
ناایمن و هراسناکاند
هر یک
برانگیزانندهی شوقی دیگر در توست
می روی بی آنکه
بدانی
تمام رؤیاها از سرم می پرند
و تشویش هزار صاعقه
بر سرزمین من فرود می آید
اینجا همیشه باران است
حتی اگر
هوا هم ابری نباشد
قلب من
خون می گرید...
**********
صدا
روزی
رؤیاهایمان را بلند
فریاد خواهیم زد
روزی که
صدایمان
حتی مردگان را
از خواب های عمیق بیدار کند
آنگونه که
با ما همآواز شوند
و دلشان
زندگی دوباره بخواهد
**********
پردهی شب
از پای پنجره
صدایت کردم
ای عزیز من بیا
دیریست
پای بوتهها
در انتظار توأم
و خیالم
خیسِ نبودن توست
پارس سگ ها
به یادم می آورد که شب از نیمه گذشته است
و من همچنان
«تو را چشم درراهم»
تو به خواب رفتهای
ودر شیرینیِ خوابهایت
رؤیاهایت تکرار می شود
بیدار شو عزیز من!
اینجا
ساعتهاست در انتظار توأم
بیا و پردهی شب را کنار بزن
شب از نیمه پر است
و خیال من
از تمام تو
**********
شب
و صبح فردا
چیزی را گم کردهایم
عشقی را
آدمی را
خیابانی را...
**********
التهاب
ای امید روزهای از دست رفته
تنها به تو می اندیشم
تا التهاب
دست از سرم بردارد
نگاهم را
از روزنامه ها می دزدم
گوشم را
بر شنیدن اخبار می بندم
دیگر نمیخواهم
حوادث بیشما این سرزمین را
بشمارم
بیا این بار که بیدار شدیم
تنهایمان نلرزد
دلهایمان نگیرد
و عبور هیچ حادثهای
قلب ما را نشانه نگیرد
بگذار این بار
اگر اشکی
چشمهایمان را سوزاند
اشک شوق شادیهایمان باشد
**********
رستگاری
بر تو چه می گذرد رعنا!
که با شب می آیی و
با شب می روی
زیر چشم های دریاییات
اندوهی
از شب های تیره خوابیده است
چه کردهاند رؤیاها
به جان خستهات؟!
که دیگر نمیخندی
به روزگاری که لبخند
اولین نشان رستگاریست
**********
عبور
دیدم که درخت
مرا به شعر می خواند
و پرنده
و جویبار و
تالاب و رود نیز
در بستر خیس علف
ذهن من جوانه می زند
و حروف
این دانه های سربسته
با کلمات
از من برون می ریزند
دیدم که چه می کند
عبور گنجشکی
بر شاخهی درخت
و صدای بلبلی که
در انتهای باغ می خواند...
چه احساسی
در من بیدار می شود!
کجا بودند
این کلمات
این شادی
که مرا اینچنین
به وجد می آورند!
**********
مرا ببخش
مرا ببخش
اگر فراموشت کردم
زندگی حقیقتی را
از من گرفته بود
خیال تو،
نمیشد
در رؤیا شعر بگویم
در رؤیا شعر بخوانم
و در رؤیا، زندگی کنم
به امید روزی
که تو بازآیی
**********
فرصت
بسیار شنیدهاید
بسیار دیدهاید
اندکی فرصت دهید
قدری بنشینید
باور کنید
آواز ما
تکراری نیست
از آنرو
که اندوهمان
همیشه تازه است
کمی فرصت دهید
تا برخیزیم
اینگونه که ما زمین خوردهایم
دستاویزی نمانده است
تا بدان بیاویزیم
تنها کمی
همراهی شما
ما را
مرهم خواهده بود
بگذارید
دست بر زانو بگذاریم و برخیزیم
و قد
راست کنیم
کمی هم
روایت ما را
بشنوید
که به شب
به روز
تازهاند
**********
ماه
دیشب ماه
چهرهای از رخ زیبای تو همراه داشت
به چشم دل بوسیدمش
و در خزانهی خیال
نشاندمش
بر هالهی
رنگینش
صد قفل بستم
صبح
چو برخاستم
همه آفتاب بود
دیدگاه خود را بنویسید